یلدای من بی تو یلداتر است. تاریک، بی هیچ نوری که امیدی باشد.
حافظ نیز در این شب می گوید که:
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
غم مخور!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:31  توسط سارا
|
درباره وبلاگ
من چه دارم كه تو را در خور هيچ تو چه داري همه چيز
ساعتي پيش از ظهور خورشيد در ميانه آسمان 9 صبح در روزي سرد چندي مانده به يلداي ترين شب سال، سالي سراسر آشوب، سراسر عاشق، سراسر..... بدنيا آمد دختري.... دردانه زمين و زمان نيستم كه از جنس آب و باد و خاكم..... او خواست كه باشم ، هستم ، اما نه آنچنان بودني كه از عنوان اش خوش باشم ،هستم در طولاني ترين شب زندگي..... و به اميد رحمتش چشم دوخته ام بر روي زميني خوش بافت به آسماني سراسر آبي در زير درختاني سترگ و جويباراني با آهنگ خزه، سبزِ سبزِ سبز و بادي كه صداي مرا به او ميرساند... به او.... . و اکنون با همیم... با هم... من و او که شده ایم ما از اندکی پیشتر... می نویسم تا بماند برای همیشه که در 12/8/85 ما شدیم و می رویم تا پرواز،یک بال از من یک بال از او. می پریم تا به او رسیم..... برایمان دعا کنید.... .