تبليغاتX
اسير دل
کاش بودند و میدیدند به اسم شهان خلقی را دربند کرده اند. فقط به اسم شان نه به رسم شان.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 18:9  توسط سارا   | 

اینجا نه دستی هست، نه نگاه مهربانی. من دوباره تنهایم، و هی این تنهایی را باید تعریف کنم. برای خودم، برای همه.

تنهایم.

حیف.

سهراب خوب می گفت که:

کاش این مردم

دانه های دلشان پیدا بود.

کاش دانه های دلم پیدا بود تا هی نخواهم توضیح بدهم. که هی هر کسی هر چیزی که می خواهد نگوید و به من نچسباند.

همیشه با این مسئله مشکل داشتم.

می دانی چه فکر میکنم؟

باراها گفته ام: خدایا شکرت از مهری که بر من نهاده ای و مهری بر دلم کاشته ای.

حالا من و این محبت.....

های های های که چفدر تنهایم.

به هر که محبت می کنی باید دلیل بیاوری برایش و هی توضیح که این محبت است نه چیز دیگر.

دنیای بدی است.

کاش اینجا بودی.

چقدر به تو نیاز دارم....

چقدر ....

...


 * تکه ای از چهارپاره کتبه به قلم مرتضی دلاوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 2:50  توسط سارا   | 

یلدای من بی تو یلداتر است. تاریک، بی هیچ نوری که امیدی باشد.

حافظ نیز در این شب می گوید که:

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

غم مخور!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:31  توسط سارا   | 

مراسم عزاداري رحلت  آيت الله  العظمی منتظري در دانشگاه تهران/ کلاسها تعطیل می شود.

حصرخانگی آیت الله آزاده تمام شد.

پيام تسليت فرزندآيت‌الله منتظري: منتظری رفت اما حق گویی و آزادگی او چراغ راه است.

خبر کوتاه است، اما سنگینی اش از پتک ی هزاران تنی، سنگین تر

فقط لب می گزم و ......

شاد باشی، از حصار تن و چهاردیواری که ساخته بودند بالاتر بودی. حتی وقتی که امام خمینی تو را به کناری نهاد اذعان داشت که فقیه ترین فقیه حوزه هستی.

حالا دیگر، آسوه بخواب. آسوده بخواب که ما بیداریم.

-

صدا سیمای حکومت اسلامی، امروز ظهر فوت آیت الله عالیقدر منتظری را اعلام کرد، اما بدون هیچ گونه پیام تسلیتی.

من، تو و هیچ ایرانی به پیام تسلیت دولت نیازی نداریم. ما عزاداریم در سوگ بزرگ مردی که هیچ کس با هیچ کاری نمی تواند شان و منزلتش را ذره ای کم کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 13:46  توسط سارا   | 

زمستان


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان اس.


مهدی اخوان ثالث...خدایش بیامرزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:34  توسط سارا   | 
.

هر گاه به تو می اندیشم

شاعر می شوم

و تو تمام شعرهای مرا

خراب می کنی!

در حضور نگاهت.

کلمات گم می شوند!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:29  توسط سارا   | 

تو صف نانوایی محلشان ایستاده بود. زن و شوهر پیری آمدند. زن دست مرد را گرفته بود و در همان حال مراقب چادرش بود. به قیافه ی زن نگاهی کرد. تمام صورت زن چروک بود. شاید سن زیادی نداشت اما غم زمانه پیرش کرده بود. یک لحظه «او» اندیشید" آدمهایی که صورتشان گرد است، وقتی پیر می شوند، استغفرالله." حالا آن فکر تمام شده بود. 3 صف آنجا بود که یکی برای آنها که خیلی زیاد می خواستند، یکی متوسط ها و یکی کم ها. «او» نمی دانست، کم می خواهد یا متوسط. یعنی نمی دانست 5 تا متوسط است یا کم. تو همان صف متوسط ها ایستاده بود. یک قفسه کتاب هم بود که  شاید بیشتر می شود گفت مزاحم صف شلوغها بود. در اینجا که «او» زندگی می کند، کسی دوست ندارد تو صف بیاستد. مردم دوست دارند وقتشان را هر طوری هدر دهند اما نه در صف حق الناس و رعایت قانون. یا نه با خواندن کتاب. هرچند کتابهای ققسه از دسته کتابهای نخواندنی بود. همه اش درباره نان بود، آن هم جلوی در نانوایی که کسی نان خوب نمی پخت.  «او» هم دلش می خواست زودتر برگردد تا به کارهای بسیار مهم داخل نت اش برسد. اما افکار آنجا هم بد نبودند. کمی جابجا شد. همش فکر می کرد به صاحب نانوایی خواهد گفت:

- 5 تا نون خوب بده.

از قضای جابجا شدن آنوقتش. حب* آقا «او» را دید و پرسید:

- چندتا نون می خوای؟

- 5 تا.

- پس چرا اونجا واسادی؟

«او» جلوتر رفت و ایستاد کنار میز و 500 تومنیش را به حب آقا داد.

- گفتم حق الناس رو رعایت کنم. و بعد از چند لحظه مکث، دوباره گفت:

- 5 تا نون خوب بده.

- کنجد بیار خوب بشه.

- نه، منظورم اینه که لبش نازک باشه.

حب آقا بد نگاه می کرد.

«او» لبخندی زد تا به مرد برنخورد اما حرفش را هم زده باشد. راضی بود که حرفش را زده.

مرد کناری که شاید نوبتش بود، گفت:

- بدون صف نون می دید.

«او» پاسخ داد

- من 5 تا می خواستم.

- بعضی ها 200 تومن می خواند.

«او» نانش را برداشت و بیرون رفت. بعد آمد دوباره سراغ نت و همه ی آنها را نوشت. دوستی گفت یادی از او بکند اینجا و «او» یادی از او کرد.

آن «او» من بودم.


*حب آقا. مخفف حبیب آقا


درباره ی نان بعداً چیزی خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 19:5  توسط سارا   | 

عیدانه به سامان شد

تا باد چنین بادا

کاش الان بودی، همین الان. چقدر نیاز به دست پر محبتت و آن نگاه آسمانیت دارم. اینکه اطمینان بدهی همه چیز درست خواهد شد. اینکه به نمام تو ملت را نخواهند کشت. کاش بودی اینک.... کاش...


عید غدیر خم بر دوستداران علی (ع) مبارک باد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:25  توسط سارا   | 

مثل همیشه های گذشته صدای موسیقی خاصی در گوشم زمزمه می کنند.

و می اندیشم، مثل تمام عمرم که چگونه خوب خواهم بود وقتی دیگری را به بدی متهم می کنم؟ منِ ساده، منِ تنها، منی که بی تو دمی قرار نخواهم یافت، چگونه است که تو را می خوانم و می خواهم، حال آنکه خود بهره ای از تو نبرم. روزی اینجا نوشتم كيستم جز ذره اي كه نه توان حضور دارد نه مي تواند كه نباشد. حالا، هنوز هم بر آن باورم.

الها، تو مرا آفریده ای، به لطف بیکران خودت، راه را آنگونه که هست بر من بنما، نه آنگونه که خود بخواهم ببینم. بارها خوانده ام که " و خدا هر که را بخواهد، هدایت می کند" یادت می آید خدای من. آن را نیز روزی همینجا نوشته ام شاید 4 سال پیش که چرا خدا بعضی ها را می خواهد هدایت کند و بعضعی ها را نه.

به یاد دارم دوستی گفت، اینگونه بخوان که " خدا هر کسی که خود بخواهد را هدایت می کند."       یعنی من بخواهم تو هدایت می کنی. می خواهم. می دانی که می خواهم. هر چند ناقصم، هر چند کمم، اما نبوده که نخواهم و تو دانایی برتری و به من آگاهتر از من.

معبودم، ای آنکه زندگی ام در دستان توست. ای آنکه مرا به لطف خویش آفریدی و پروراندی. به همان لطف بی سابقه ات که از قدیم بوده است، دمی مرا به حال خویش رهایم مکن که بی تو هیچم. گواه می خواهی؟ تو را چه رسد به گواه حال آنکه خود آفریدی ام.

ای همواره حاضر بدون هیچ پرده ای که تو را ز من جدا سازد. از شدت حضورت تو را نمی بینم. با الها چشمان مرا به دیدار خودت نورانی کن. می دانم تقاضای زیادی است اما، اما ، مگر نه اینکه سخاوت و بخشش و مهربانی از تو سر چشمه گرفته اند. خدایم، کاری کن که من هم حاضر باشم.

خدایا نادانیم را بر من ببخش.

بهترین جانم، ببخش که اینگونه سخن می گویم، اما اگر مگویم چه کنم....

الها، شاکرم که هستم. هر چه می خواهی بر من روا دار. معبودی غیر تو را نمی خواهم و نمی خوانم.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 19:46  توسط سارا   | 

وَلَا نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا وَلَدَيْنَا كِتَابٌ يَنطِقُ بِالْحَقِّ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ «62» مومنون

و هيچ كس را جز به اندازه گنجايش و توانش تكليف نمي  كنيم ، و نزد ما كتابى [ چون لوح محفوظ ] است كه [ درباره همه امور آفرينش و نسبت به اعمال بندگان ]به درستى و راستى سخن مي  گويد ، و آنان [ در پاداش و كيفر ] مورد ستم قرار نمي  گيرند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:53  توسط سارا   | 

امروز هم تنهام.

خدا کجایی؟

کاش شانه ای اینجا بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 16:5  توسط سارا   | 

عید قربانی تن در برابر جان بر عاشقان، مبارک باد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:25  توسط سارا   |